باران منباران من، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

باران عشق زندگی

من مامان باران اینجا خاطرات شیرین کودکشو ثبت می‌کنم به امید روزی که از دیدنشون لذت ببره

این روزها

 سلام دختر خوب خودم. از حال و هوای این روزات بگم که هوا خوب شده وتقریبا هر روز میری پارک و حسابی بازی میکنی  طوری که انقدر خسته میشی که شبا زود میخوابی . چند روزه نمیدونم علتش چی هست که خیلی ترسو شدی و میگی ما مان الان همه چیز واقعی میشه فکر میکنم تو ی تلویزیون دیدی در هر صورت انقدر میترسی که هر جا من میرم پشت سر من میای وقتی هم می خوای بخوابی دست من میگیری  .امیدوارم اثر هر چیز که بوده زودتر تموم شه چون خیلی داری اذیت میشی فدات بشم. دیگه بهت بگم که هنوز با غذا خوردنت مشکل دارم چون خودت غذات رو نمیخوری البته اینو اعتراف میکنم که تقصیر خودمه اگر از اول داده بودم خودت غذات روخورده بودی این مشکل رو نداشتم . راستی گفتم ...
7 خرداد 1393

آخ جون باران عروسک بازی میکنه

نقاشی های باران خدا رو شکر یه عروسک گرفتی دستت بازی کنی حسرت به دل نشدم آخه اصلا با عروسکات بازی نمیکنی یه چند وقتی هست که با این دو تا عروسک بازی میکنی اسماشون رو هم گذاشتی مانی و روژان.کلی با هاشون تعریف میکنی  توی این عکسم مثلا خوابیدن و مرتب به من میگی مامان یواش حرف بزن بچه هام خوابند اینجا هم داری بادوچرخه می بریشون پارک ...
2 خرداد 1393

مسافرت به شیراز

نماد عشق در تخت جمشید شاه چراغ باران  با مانی مشغول بازی دو  سه روزی میشه که از شیراز برگشتیم و شما و مانی حسابی توی شیطونی کولاک کردید .خیلی هم خوش گذشت اینجا باغ ارم هست.البته بگم که اصلا دوست نداشتی عکس بگیری اینجا هم که اصفهان هست میدون نقش جهان که راه برگشت از شیراز رفتیم یه عکس با باباو اون آآقه: که اول میترسیدی ازش دوتایی با مانی کلی گل چیدید وپرت میکردی تو آّب شانس آوردیم که بیرونمون نکردن اینجا هم بادکنکت ترکید و. قهر کردی اینقدر هم گریه کردی اینجا میخواستیم بریم تخت جمشید  و با مانی کلی از گلهای اونجا رو مورد عنایت قرار دادید رفتید توی حوض وحسابی خیس شدید ایشون یه آقای مهرب...
28 ارديبهشت 1393

آب بازی

دختر شجاع من دیروز رفتیم بیرون و شما هم کلی آب بازی کردید و به قول خودتون سد درست میکردید با مانی  تینا  امیر حسین و رادین.البته شما هم شجاع شده بودی و اصلا از سگ نمیترسیدی و کلی نازش کردی  ...
13 ارديبهشت 1393

تصویر یک خرابکار

عکسی که در تصویر مشاهده میکنید قیافه جدیدت هست وقتی که خرابکاری میکنی و میخوای چیزی بهت گفته نشه و البته چیزی هم نشنوی. تلاش های بنده برای رفتن شما به کلاس زبان نتیجه نداد و آخر هم نفهمیدم که چی شد که دیگه علاقه ای برای رفتن نداشتی، و البته خیلی ماهرانه خودت رو از هرچی کلاس زبان راحت کردی و مثلا  یه روز که میخواستی بهانه بیاری و نری ،خودت رو خیلی حرفه ای به خواب زده بودی وقتی از مهد با من تماس گرفتند و من علت نرفتنت رو براشون توضیح میدادم .و میگفتم که علاقه ای به رفتن نداری یک دفعه از خواب مصلحتی بلند شدی و باذوق تمام گفتی که اره مامان راست میگی من دیگه علاقه ندارم  خلاصه اینم از کلاس زبانت منم دیدم اینطوری شاید کلا از زبان ...
1 ارديبهشت 1393

تابستان 92

بازباران خواهد آمد عاشقانه      برسر من            چتر ندارم            خیس خواهم شد        ولی بگذر            میشود حمام عاشقانه    این چند روزه بارون زیاد میاد. داشتیم می رفتیم بیرون بارون میامد گفتی مامان چرا اسم من گذاشتی باران هی باید بگم خودم از آسمون دارم میام             البته اینمبگم که یه دفعه هم میگفتی خوب شد اسم منو گذاشتی باران چون میخوام بزرگ شم خواننده بشم خوبه. امان از دست تو        ...
26 فروردين 1393

سفر یک روزه به تفرش

امروز با فاطمه اینا رفتیم تفرش و خیلی هم خوش گذشت عکس بالا که با فاطمه هستید توی یک درخت خیلی قدیمی هست که خیلی قطور وبزرگ بود کنار یک مسجد . عکس پایینی توی یک آبشار هست و داری خیس میشی به خاطر همین قیافت اون شکلی هست واماعکس آخری آرامگاه دکتر حسابی هستش که داخل  شهر تفرش است روحش شاد.   ...
14 فروردين 1393

سیزده بدر

 سلام بر خانم خانوما خودم  ،امروز سیزده بدر بود و رفتیم بیرون با عمو حسن و عمه ها کلی هم کوهنوردی کردی و حسابی خسته شدی،  فدات بشم الهی، البته هوا زیاد خوب نبود شما هم یه کوچولو سرما خوردگی داشتی و من نگران بودم که یه وقت مریض نشی در کل زیاد بازی نکردی و به غیر از اون کوهنوردی که کردی و یه کم کسل بودی ،  الانم که خوابی امیدوارم که خوابای خوب خوب ببینی چون چند روزه که میگی خواب بد میبینی . اینم از عید 1393 که تموم شد امیدوارم که روزای خوبی در انتظارت باشه دختر خوشگلم ...
14 فروردين 1393

محافظ خواب

    باران جونم عکسی که در تصویر مشاهده  میکنی نگهبانت هست موقعی که میخوای بخوابی ،میاری میزاری بالای سرت وقتی علتش رو ازت سوال میکنم ،میگی اینو میزارم که لو لو هارو بخوره البته به غیر از این اون عروسکای بند انگشتی که قبلا برات نوشته بودم هم  دورشون دستمال عینک می پیچونی و با خودت می خوابونیش خلاصه اینکه خوابیدت ماجراها داره عزیزم باران عزیزم عید هم به روزای آخرش رسیده امیدوارم توی دنیای کودکیت بهت خوش گذشته باشه فردا شاید با عمو حسن اینا بریم بیرون البته هنوز معلوم نیست چونکه به هوا،اعتباری نیست، باران خیلی دوستت دارم .بای ...
12 فروردين 1393