باران منباران من، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

باران عشق زندگی

من مامان باران اینجا خاطرات شیرین کودکشو ثبت می‌کنم به امید روزی که از دیدنشون لذت ببره

ع عید 1393

عیدت مبارک دخترم امیدوارم که همیشه سلامت باشی  و لبا ی خوشگلت همیشه خندون    امسال قرار نبود هفت سین بچینم ولی وقتی دیدم خیلی علاقه داری  در آخرین لحظات فقط به خاطر دختر گلم رفتم وسایلش رو خریدم اینقدر ذوق کردی که خدا میدونه تازه شبم میخواستی پیش هفت سینت بخوابی  ما برای اولین بار سال تحویل رفتیم خونه با با جون  بعد اومدیم خونه آقاجان و شما هم کلی با فاطمه ترقه بازی کردی البته اینو بگم که همچنان از ترقه میترسی امسال سال تحویل  ساعت 8.5 شب بود و شما هم موقع سال تحویل کلی تعجب کرده بودی  چون خیلی منتظر بودی عید بشه وقتی بهت گفتم باران اینم از عید دیدی بالاخره عید شد تنها چیزی که توی قیافت میشد بخونی...
5 فروردين 1393

بازی

سلام دختر خوبم روزها آخر سال نزدیک  و ما مشغول کاریم هر چند که هنوز کاری نکردیمو فعلا ‌ فقط ریختیم به هم ، شما هم این وسط تو این شلو غی هاحسابی شیطونی میکنی دیروز رفتیم تهرا ن لباسای عیدت رو خریدیم کلی هم خسته شدی بسکه گشتیم دنبال لباس خوشمل برای دخمل خوبمون     از بازی های این ‌روزات این که کوچیک ترین چیزی که توی کمدت پیدا  میکنی و میشه بچه ات  و دقیقه یک بار گمش میکنی و من هم باید بگردم تا پیداش کنم و وای به حال وقتی که پیدانشه خونه  میگیری رو سرت بسکه گریه میکنی الانم خوابی  وعروسک مربوطه پیش من خوابیده چند روز پیش داشتی دنبال  سی دی کارتون میگشتی وقتی بهت گفتم که ک...
27 اسفند 1392

بخند

لبخندت........... دنیایم را تغییر می دهد کافیست بخندی تاببینی در سردترین فصل سال   گل از گلم میشکفد       ...
8 بهمن 1392

بازی های کاملا دخترونه

چند روزی هست که شمشیر ت رو برمیداری  و دشمن های فرضی رو میکشی در این بازی حتما باید یه چیزی روی لباست بپوشی و جوراب هاتم روی شلوارت باشه        الکی که نیست ...
8 بهمن 1392

بازم برف

امسال خدا رو شکربرف زیادآمد شما هم کلی برف بازی کردی امروز هم با نسیم و کیانوش رفتیم بیرون خیلی هم بهت خوش گذشت ...
4 بهمن 1392

برف بازی

 امروز با مانی و ر​ادین ر فتیم پیست اسکی ولی چون خیلی برف زیاد بود و شما ها هم کوچولو بودید نرفتیم پایین ورفتیم باغ دایی عمو ایمان و اونجا شما کلی با رادین ومانی برف بازی کردید و آدم برفی هم درست کردیمو خلاصه کلی خوش گذشت و غرو ب برگشتیم و شام هم رفتیم خونه عمو محسن واونجا هم کلی با روژان  بازی کردی ...
21 دی 1392

حموم رفتن

از حموم رفتنت بهت بگم که زمستونا بیشتر با،بابا میری حموم،البته بابا هم حسابی تمیز میشورت ،چند وقت پیش بابا یه عمل جراحی انجام داده بود وقتی بهت گفتم با،بابا بروحموم میگفتی من از بابا میترسم ...
15 دی 1392

شیطون خانم

سلام دختر شیطون خودم الان تقریبا ساعت ۱۲ هست و شما درحال  خوابیدن هستی اون با یه ماسک  روباه روی صورتت و میگی میخوای بابا رو بترسونی البته برقا خاموش  چند روزه که شیطون شدی و میری رختخوابارو میریزی پایین واونجا بازی میکنی قربونت بشم خوابت برد وصدای خروپفت بلند شد  ماسک رباهت هم هنوز روی صورت هست ...
15 دی 1392

مانی وباران

امروز مانی اومد خونمون و کلی با هم بازی کر دیدالبته اولش قهر ودعوا کردید و من درست یک ساعت داشتم بین شما وساطت می کردم که دعواتون شدید نشه ولی بعدش حسابی بازی کردید وخندیدید ...
14 دی 1392