باران عشق زندگی
X
تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 14:49 | نویسنده : samira

  خاطرت باران


welcome0





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 11:56 | نویسنده : samira

این روزا انتخابات در راه و دختر گلم هم از این غافله عقب نموندی و کلی تبلیغ آقای روحانی رو کردی

امیدوارم هستم که رای بیاره .شب که میشه گیر میدی میگی بریم خیابون خرم تا به بریم ستاد و عکس میگیری دستت و شعار میدی

 

آخر هفته رییسی رفته ...البته در مقابل اونایی میگی که میگن آخر هفته روحانی رفته

خلاصه یادمه که چهار سال پیشم همینطور فعال بودی و میگفتی به یوحانی یی بدید

خلاصه همچنین دختر سیاسی داریم مالبخند





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 | 9:53 | نویسنده : samira

داریم به آخرین روزای سال تحصیلی نزدیک میشیم. آخر اون هفته بود که رفتیم اصفهان عروسی امید و از  اونجایی همبازی داشتی روژان و ابوالفضل کلی بهت خوش گذشت.سال داره تموم میشه و شما همچنان بد و به زور بیدارمیشی ..اینو گفتم که بدونی برای بیدار کردنت به مدرسه چقدر تلاش میکنم ...و یکی از سخت ترین کاراست

خنده

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 | 11:35 | نویسنده : samira

این پست صرفا برای خاطرات و دوستان مدرسه است.

چیزی دیگه به پایان سال تحصیلی باقی نمونده....دیروز روز معلم بود و کلی بهتون خوش گذشت عکسا هم عکسای مربوط به دیروزه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1396 | 10:54 | نویسنده : samira

دیروز با نسیم و داداشش و پریماه رفتیم باغ وحش البته امسال بار دوم هست که داریم میریم کلی بهت خوش میگذره .و البته عاشق حیوونایی که بهشون غذا بدی.مسئول های باغ وحش اجازه ندادن که اینبار غذا ببریم داخل ولی یکم قاچاقی بردیم.مدرسه داره به روزای آخرش میرسه و ابن روزا یکم سرت شلوغ تر شده ..مدام به من میگی بچه شو و این بازی رو خیلی دوست داری.راستی عاشق سگ هستی و آرزوت اینکه سگ داشته باشی

 ع

 

پولای عیدیتو جمع کردی سگ بخری ولی من مخالفم شدید .شما هم میگی منم زودتر شوهر میکنم میرم سگ میخرمخنده



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1396 | 8:49 | نویسنده : samira

نوروز امسال با هوای سرد و بارونیش تموم شد .والان اواسط فرودین هست ومن سر کارم و شما مدرسه تشریف داری .امسال مسافرت نرفتیم و تعطیلات عید رو به تماشای تی وی گذروندی..چیزی به پایان سال تحصیلی نمونده یکم علاقه به مدرسه بهتر شده ولی همچنان بیزار از مشق و درس خوندن...خوشحالم که این میزان علاقه روی درسات تاثیر نذاشته و همچنان جز بچه های خوب و درس خون کلاستونی

امیدوارم که امسال سال خوبی برات باشه عشقم ...خیلی عاشقتم

این عکس از حمام چهار فصل اراک هستنیشخند



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 0:42 | نویسنده : samira

دیروز صبح که روی تخت خوابیده بودی یک دفعه افتادی پایین ،بغل شوفاژ و صورتت یکم سوخت خیلی اعصابم خورد شد ..خودتم خیلی حساسی یه ماسک زدی رو صورتت که کسی نبینه صورتت زخم شده ..قربونت بشم عزیز دلم 

ما همچنان اسفراین هستیم و ان شالله فردا صبح حرکت میکنیم به سمت خونه با فردا هفت روزه که اومدیم اینجاو من خیلی نگران مدرسه ات هستم ...ولی خودت شدیدا خوشحالی خیلی خیلی ...اصلا این همه علاقه از کجا اومده نمیدونم والا



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | 1:12 | نویسنده : samira

ما هنوز اسفراینیم امروز کار بابا زودتر تموم شد و اومد رفتیم بجنورد ،اول شهر جایی تاریخی و زیبا بود به نام بش غارداش که از آثار تاریخی شهر بجنورد هست،بابا همچنان فردا هم کار داره تا بببنبم بعد چی میشه .من وشما که میمونبن خونه تنها دنبال بازی میگردی تا با هم بازی کنیم .فعلا که محبوب ترین بازی اینه که من کوچو لو بشم شما میشی مامانم غذا میدی بهم لباس تنم میکنی ،میریم کنسرت ،بعد خونه مانی،بعدم که پیست اسکی ..کلا روال کار همینه😂😂البته بعضی موقعاها هم من حوثله بازی کردن ندارماااا

عکسای امروز مربوط میشه به جاهای دیدنی شهر بجنورد



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 10 دی 1395 | 8:12 | نویسنده : samira

چهاررشنبه بود که اومدم سراغت که اجازتو بگیرم بریم اسفراین .خوشحالیت بی وصف و حد بود نمیدونی چقدر ذوق کردی از اینکه زود اومدم سراغت و اینکه دو روزی هم مدرسه نیست.بابا یه سفر کاری داره و ما هم باهاش اومدیم.چون هوا سرده خیلی نمیتونیم بریم بیرون دیوز که بابا رفت کارخونه من و شما هم رفتیم پارک و کلی خرید کردی توی پارک قدم زدی و بعد هم به علت سرما اومدیم خونه.بعد از ظهرم رفتیم به روستای دیدنی به نام رویین .بیشتر تو خونه ایم با منو نمیکنی بچه خودت یا قایم باشک بازی میکنیم

هوا درسته یه کم سرده ولی مثل شهر خودمون نیست و تمیز و پاکه 

 

بعد از مدت طولانی برات پفک خریدم .نسشتی خوشمزه خوردیش 

عاشق پفکی ولی من برات نمیخرم به خاطر همینم خیلی خوشحال شدی 😍



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 21:04 | نویسنده : samira

شایداواخر تابستون بود که بابا برای کاری میخواست بره اصفهان ما هم باهاش رفتیم .بابا رفت به کارش برسه و ما هم رفتیم پارک ناژوان و کلی بهت خوش گذشت.عکسایی که میزارم برات مربوط به اون روزه .امروز من از آموزشگاه که اومدم سراغت با هم رفتیم خونه مامان جون  و بیشتر مدت امروز رو مشغول مشق نوشتن بودی...آخ که این خانمتون چقدر مشق میگه .....بعدم که مامان جون فیلم بچه گی هاتون رو گذاست ببینی..وای که چقدر جیگر و با نمک بودی....خلاصه این که من دلم برای اون موقع هات حسابی تنگ شد.الانم که طبق معمول شما خوابیدی و من کنارت خوابیدم تا خوابت ببره برم .خیلی تو فکرم که دیگه خودت بخوابی بدون من.

فعلا که دلم نمیاد تا بعد،که ان شالله خودت بخوای که تنها بخوابی.

شبت بخیر عشقم امیدوادم که خواب های خوب خوب ببینی.😙😙😙

 

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 23:47 | نویسنده : samira

خیلی وقته که به وبلاگت سر نزدم فکر نمیکردم بتونم با گوشی عکس آپلود کنه خوشحالم که موفق شدم شاید اینطوری بیشتر بتونم   به وبلاگت سر بزنه .این وبلاگ برای من حکم دفتر چه خاطراتت رو داره و خیلی برام مهمه .دختر گلم دیگه بزرگ شدی و کلاس دوم هستی .امسال مدرسه تو عوض کردیم و مسیر مدرسه یه کم دورتر شده. صبحا طبق معمول به سختی بیدار میشی .الانم ساعت هاست که خوابیدی .فردا شنبه است و روزها مثل برقو باد میگزره . این عکسی که گذاشتم مربوط به بازی دیروزت هست که با مانی کلی بازی های خیالی کردید .چند روزی هست که وارد فصل زمستون شدیم 

چند تا عکس هست میزارم ادامه مطلب به امید خدا که موفق بشم😂



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد