تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 14:49 | نویسنده : samira

  خاطرت باران


welcome0





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | 16:40 | نویسنده : samira

سلام بر عزیز دل مامانش

تولدت با یه تاخیر 26 روزه مبارک باشه .. امسال دو تا تولد داشتی خانواده بابا و خانواده مامان و کلی هم ذوق و شوق البته برای کادو و کیک .....زیبا

و از کادویی که بابا برات خرید و یه میکروسکوپ بود کلی خوشحال شدی و بهترین کادو تولدت شد .

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 تير 1395 | 16:11 | نویسنده : samira

دلغکسلام بر عزیز ترین دختر دنیا

واقعا که این روزها حسابی تنبل شدم . مامان نگار گل گفتی عزیزم ،واقعا با وجود گوشی های اندرویدی و تلگرام و اینستا ،دیگه انگار فرصتی برای وبلاگ نویسی ایجاد نمیشه...........

 این روزها ی گرم به شدت در حال گذره و شما باران عزیزم هر روز تنبل تر از دیروز به کار خودتت ادامه میدی

 کلاس کاراته رو دیگه نرفتی هرچی اصرارو تشویق و تهدید بی فایده بودو تلاش من برای رفتن به کلاسای دیگه و بیکار نموندنت توی تابستون ،بی فایده بود و به جایی نرسید و تعطیلاتت به تلویزون وموبایل و پارک رفتن سپری میشه.

تقریبا دو هفته ای به تولدت باقی مونده و در حال تهیه تدارک و لیست نوشتن مهمونا تولدت هستی.

الان که دارم برات مینویسم مشغول موبایل بازی هستی و همچنین برنامه ریزی برای رفتن به خونه مامان جون چون بابا رفته ماموریت مشهد.

این یه عکس داغ از حال و هوای این روزها

ادامه عکسها در ادامه مطلب.....جشن

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 | 14:38 | نویسنده : samira

سلام به دختر عزیزم

بالاخره بعد از کلی تاخیر اومدم. کامپیوتر مشکل داشت و منم تنبل بودم که تا الان وبت رو آپ نکردم. جونم برات بگه که الان مدرسه هستی و این روزای آخر به زور و ناراحتی میری ، فکر میکنم که خیلی خسته شدی .

این پست رو میزارم مخصوص خاطرا ت عید.

امسال ما روز دوم عید بار و بندیل رو بستیم رفتیم اسفراین دو روز اونجا بودیم و بعدش هم رفتیم مشهد و خیلی هم خوش گذشت ، شما هم که عاشق مسافرت کلی عشق کردی

و این از هفت سین امسال ما با جناب خان

بقیه عکسا که خیلی هم زیاده میزارم ادامه مطلب..........



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 18:36 | نویسنده : samira

سلام بر دختر عزیزممحبت

کم کم سال 94 داره تمو م میشه. وهمه در تهیه تدارک عید هستن.منم بالاخره تونستم تنبلیم رو بزار کنا ر،و سری به وبلاگت بزنم . الان یه ساعتی میشه از مدرسه اومدی و پیش من نشستی و البته کلی هم کمکم کردی تا بتونم عکسای جدیدت و جدا کنم .

چندهفته پیش کارنامه هاتون رو دادن و به قول خودت شاگرد اول شدی و ،وقتی ام که اومدم سراغت کلی شوق .

و ذوق داشتی ، امیدوارم که همیشه شاهد موفقیت هات باشم عزیزم.

 کلاس کاراته رو همچنان میری و چند روز پیشم مسابقه داشتی ولی باختی که چند تا علت داشت ، یکی این که اول بارت بود که توی مسابقه شرکت کرده بودی دوم اینکه حریفت ازت بزر گتر بود ، که البته با تمام اینا چیزی از ارزش های تو کم نمیشهخندونک

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 8:23 | نویسنده : samira

بالاخره امتحانای من تموم شد و دیگه خیالم راحت شد البته شروع امتحانای من مصادف شد با مریضی شما و تموم شدنش با تموم شدن امتحانای من . یه مریضی فوق العاده سخت از نوع آنفولانزا که یادش که میفتم اعصابم خوردمیشه و دو هفته ام طول گشید . خدا رو شکر میکنم که خوب شدی عزیزم .محبت

الان که دارم برات مینویسم شما تازه رفتی مدزسه ، و روپوش مبصرا رو پوشیدی و رفتی . اینو بگم که علاقه شدیدی به مبصری داری و شدی مبصر کلاس ششمی ها و فکر کنم از پسش خوب بر اومدی چون چند روز پیش که بابا اومده بود مدرسه خانم ناظمتون گفته بهش که این دخترتون خوبه بشه ریس جمهور زیبا. میره کلاس ششمی ها رو به صف میکنه میارشون پایین  و این هفته ام که مبصریت تموم شده بود،دیدم دوباره با خوشحالی اومدی خونه و گفتی مامان خانم مدیریان گفته چون خوب بودی بازم مبصر بمون ، نمیدونی چه حالی میکنی عشقم . البته معایبی هم داره اینکه به علت مسیولیتی که به گردنت هست خستهاین چند وقته هر چی تغذیه گذاشتم برات وقت نکردی بخوری .

چند روز پیش خاله فرشته اومد خونمون و کلی عکسای خوشگل ازت گرفت که برات میزارمشونبوس

و بقیه عکسارو میزارم ادامه مطلب................



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 آذر 1394 | 17:24 | نویسنده : samira

این روزا هوا حسابی سرد شده و کلی هم برف اومد . و یه روزم مدرسه ها تعطیل بود و خیلیم خوشحال شدی . برف که میامد یه روز رفتیم بیرون و کلی برف بازی کردی و تازه آدم برفی ام درست کردیم .و تا ازت غافل میشدم پا برهنه میرفتی تو حیاط و برف میاوردی خونه .

 توی این تعطیلا با وجود اینکه هوا سردبود، یه روز رفتیم بیرون و کلی هم خوش گذشت ،عکسایی که میزارم توی ادامه مطلب مال اون روز و روزی که برف میامد

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 آذر 1394 | 15:21 | نویسنده : samira

همون طوری بهت قول داده بودم از مشق نوشتنت عکس گرفتم  و این پست  مخصوص مشقاته .

الان شما مدرسه هستی و به مناسبت این که همه حروف اسمت رو یاد گرفتید بنویسید ،خانم معلمتون گفته که شیرینی ببری ،هر چند که شما از اول بلد بودی اسمت رو بنویسیزیبا

چند وقت پیش خانمتون صدام کرد و گفت برای باران یه جایزه بخرید منم اون کره ای که توی عکسا هست رو برات خریدم ،ولی خیلی هم خوشحال شدی و خوشت اومد ازش و چند وقتی یکبار میاریش و ازم اسم کشورا رو میپرسی و اسم کلیاشونم، هم یاد گرفتی.

فکر میکنم که از این به بعد خاطراتت مربوط میشه به مدرسه . و اینم نگفتم که آخر این ماه آزمون کمر بند نارنجی داری  ف امیدوارم که بگیریش چشمککلاس کاراته رو همچنان دست و پا شکسته میری



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 23:28 | نویسنده : samira

سلام بر همه زندگیم باران عزیزم

الان که دارم برات مینویسم خواب تشریف دارید . بعد از کلی قصه از روی کتاب و کلی قصه از خودم ، که البته عاشق قصه های من رواوردی من هستی دلخوربالاخره خوابت برد . همون طوری که قبلا گفتم خدا رو شکر به مدرسه علاقه داری و دیگه وارد حروف الفبا شدی و کلی با سواد .

و تنها مشکلم ،البته مشکل نیست نوعی دو گانگی فکری که برای من ایجاد شده ،اینکه که از مدرسه که میایی کلی تعریف میکنی که چی شده و چی نشده و منم با اشتیاق گوش میدم و نمیدونم تعریفایی که میکنی کدوم واقعی و کدوم غیر واقعی ( البته که من به شما نمیگم که دروغ میگی ) میگم بارااااااااان و یک نگاه توی چشمات ،اونجاهایی که الکی میگی رو اعتراف میکنی و میگی من که نگفتم هیپنوتیزم.... و حرفت رو کاملا برمیگردونی (البته با تبحر باورنکردنی) ، خلاصه اینکه باید اعتراف کنم که واقعا یه جاهایی کم میارم ...........من که میگم خیال پردازی نه................راضی

 خلاصه اینکه خیلی با حالی عزیز دلم . امروز هم خانومتون اولین املا رو بهتون گفت . و دو تا ستاره هم بهت داد . فردا صبحی هستی . چند هفته پیش مدرسه جلسه مامانا بود، خانومتون هم تنها چیزی که به من گفت این بود که باران خدای اعتماد به نفسه..... منو میگی قند تو دلم آب شدو کلی خوشحال شدم .امیدوارم که همین طوری بمونی عشقم ..زیبا

مسافرت قبلی که رفتیم شمال ، همین طور که داشتی توی آب بازی میکردی یه خانومی اومد بهم گفت اون دختر خانم دختر شماست ،من چند تا عکس ازش گرفتم ، خلاصه اینکه خیلی از شما خوشش اومده بود، منم دیدم عکسایی که انداخته قشنگه شمارشو گرفتم ،تا اینکه چند شب پیش عکسا رو برام فرستاد .

دستش درد نکنه  خیلی لطف کرد . اینم از عکسا

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 15:43 | نویسنده : samira




 سلام بر زندگیم

الان که دارم برات مینویسم مدرسه هستی و کلی جات توی خونه خالی هست .تقریبا دو هفته ای میشه که میری مدرسه و خدا شکر دوست داری و با رضایت میری .البته شیطونی هات سر جاشه ،روز دوم که رفتی مدرسه و برگشتی شلوارت رو پاره کردی و لباسای مدرسه ت رو هروز که میای باید بشورم همچین دختر با انضباطی هستی توزبان ...اسم معلمتون خانم تقی پور هست و خدا رو شکر دوسش داری و ایشون هم ازت راضیه .از حالو هوای این روزا بخوام بگم شما میری مدرسه و من ترم آخرم هست و مشغول دانشگاهم . ان شالله توی پست بعدی عکس مشقات و مشق نوشتنت رو میزارم، خیلی خوردنی میشی و البته خیلی هم دوست داری یاد بگیری ....

  • هفته پیش برای هموطنانم که رفته بودن مکه اتفاق بدی افتاد و توی منا تقریبا 500 نفر شهید شدن که خیلی اتفاق ناراحت کننده ای بود . یک فاجعه بزرگ که تا سالیان سال کسی یادش نمیره . خدا به بازماندگانش صبر بده
  • اینم اتفاقات این چند وقت به طور خلاصه
  •  
  • بقیه عکسای آتلیه هم میزارم ادامه مطلب.................


ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | 9:21 | نویسنده : samira

دیروز اولین روز مدرسه ها بود و امروزم که اول مهر هست و شما بعد از ظهر قراره که بری مدرسه .از دیروز بخوام برات بگم از اینجا شروع شد که ما ،یعنی منو بابا در آخرین لحظات تصمیم گرفتیم که مدرسه ات رو عوض کنیم و اولین روز مدرسه ما پرونده توی ماشین ،سر در گم بودیم که بالاخره تصمیم گرفتیم اسمت رو مدرسه نزدیک خونه بنویسیم بعد از اون همه سر درگمی و وسواسیت .

خدا شکر به جشن شکوفه ها رسیدی و خیلی هم خوشت اومد چند تا از دوستای کاراته ایت هم توی کلاستون هستند و کلی آشنا پیدا کردی توی مدرسه .

دختر قشنگم امیدوارم که شاهد موفقیت هات باشم .

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد