باران عشق زندگی
تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 14:49 | نویسنده : samira

  خاطرت باران


welcome0





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 0:42 | نویسنده : samira

دیروز صبح که روی تخت خوابیده بودی یک دفعه افتادی پایین ،بغل شوفاژ و صورتت یکم سوخت خیلی اعصابم خورد شد ..خودتم خیلی حساسی یه ماسک زدی رو صورتت که کسی نبینه صورتت زخم شده ..قربونت بشم عزیز دلم 

ما همچنان اسفراین هستیم و ان شالله فردا صبح حرکت میکنیم به سمت خونه با فردا هفت روزه که اومدیم اینجاو من خیلی نگران مدرسه ات هستم ...ولی خودت شدیدا خوشحالی خیلی خیلی ...اصلا این همه علاقه از کجا اومده نمیدونم والا



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | 1:12 | نویسنده : samira

ما هنوز اسفراینیم امروز کار بابا زودتر تموم شد و اومد رفتیم بجنورد ،اول شهر جایی تاریخی و زیبا بود به نام بش غارداش که از آثار تاریخی شهر بجنورد هست،بابا همچنان فردا هم کار داره تا بببنبم بعد چی میشه .من وشما که میمونبن خونه تنها دنبال بازی میگردی تا با هم بازی کنیم .فعلا که محبوب ترین بازی اینه که من کوچو لو بشم شما میشی مامانم غذا میدی بهم لباس تنم میکنی ،میریم کنسرت ،بعد خونه مانی،بعدم که پیست اسکی ..کلا روال کار همینه😂😂البته بعضی موقعاها هم من حوثله بازی کردن ندارماااا

عکسای امروز مربوط میشه به جاهای دیدنی شهر بجنورد



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 10 دی 1395 | 8:12 | نویسنده : samira

چهاررشنبه بود که اومدم سراغت که اجازتو بگیرم بریم اسفراین .خوشحالیت بی وصف و حد بود نمیدونی چقدر ذوق کردی از اینکه زود اومدم سراغت و اینکه دو روزی هم مدرسه نیست.بابا یه سفر کاری داره و ما هم باهاش اومدیم.چون هوا سرده خیلی نمیتونیم بریم بیرون دیوز که بابا رفت کارخونه من و شما هم رفتیم پارک و کلی خرید کردی توی پارک قدم زدی و بعد هم به علت سرما اومدیم خونه.بعد از ظهرم رفتیم به روستای دیدنی به نام رویین .بیشتر تو خونه ایم با منو نمیکنی بچه خودت یا قایم باشک بازی میکنیم

هوا درسته یه کم سرده ولی مثل شهر خودمون نیست و تمیز و پاکه 

 

بعد از مدت طولانی برات پفک خریدم .نسشتی خوشمزه خوردیش 

عاشق پفکی ولی من برات نمیخرم به خاطر همینم خیلی خوشحال شدی 😍



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 21:04 | نویسنده : samira

شایداواخر تابستون بود که بابا برای کاری میخواست بره اصفهان ما هم باهاش رفتیم .بابا رفت به کارش برسه و ما هم رفتیم پارک ناژوان و کلی بهت خوش گذشت.عکسایی که میزارم برات مربوط به اون روزه .امروز من از آموزشگاه که اومدم سراغت با هم رفتیم خونه مامان جون  و بیشتر مدت امروز رو مشغول مشق نوشتن بودی...آخ که این خانمتون چقدر مشق میگه .....بعدم که مامان جون فیلم بچه گی هاتون رو گذاست ببینی..وای که چقدر جیگر و با نمک بودی....خلاصه این که من دلم برای اون موقع هات حسابی تنگ شد.الانم که طبق معمول شما خوابیدی و من کنارت خوابیدم تا خوابت ببره برم .خیلی تو فکرم که دیگه خودت بخوابی بدون من.

فعلا که دلم نمیاد تا بعد،که ان شالله خودت بخوای که تنها بخوابی.

شبت بخیر عشقم امیدوادم که خواب های خوب خوب ببینی.😙😙😙

 

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 23:47 | نویسنده : samira

خیلی وقته که به وبلاگت سر نزدم فکر نمیکردم بتونم با گوشی عکس آپلود کنه خوشحالم که موفق شدم شاید اینطوری بیشتر بتونم   به وبلاگت سر بزنه .این وبلاگ برای من حکم دفتر چه خاطراتت رو داره و خیلی برام مهمه .دختر گلم دیگه بزرگ شدی و کلاس دوم هستی .امسال مدرسه تو عوض کردیم و مسیر مدرسه یه کم دورتر شده. صبحا طبق معمول به سختی بیدار میشی .الانم ساعت هاست که خوابیدی .فردا شنبه است و روزها مثل برقو باد میگزره . این عکسی که گذاشتم مربوط به بازی دیروزت هست که با مانی کلی بازی های خیالی کردید .چند روزی هست که وارد فصل زمستون شدیم 

چند تا عکس هست میزارم ادامه مطلب به امید خدا که موفق بشم😂



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | 16:40 | نویسنده : samira

سلام بر عزیز دل مامانش

تولدت با یه تاخیر 26 روزه مبارک باشه .. امسال دو تا تولد داشتی خانواده بابا و خانواده مامان و کلی هم ذوق و شوق البته برای کادو و کیک .....زیبا

و از کادویی که بابا برات خرید و یه میکروسکوپ بود کلی خوشحال شدی و بهترین کادو تولدت شد .

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 تير 1395 | 16:11 | نویسنده : samira

دلغکسلام بر عزیز ترین دختر دنیا

واقعا که این روزها حسابی تنبل شدم . مامان نگار گل گفتی عزیزم ،واقعا با وجود گوشی های اندرویدی و تلگرام و اینستا ،دیگه انگار فرصتی برای وبلاگ نویسی ایجاد نمیشه...........

 این روزها ی گرم به شدت در حال گذره و شما باران عزیزم هر روز تنبل تر از دیروز به کار خودتت ادامه میدی

 کلاس کاراته رو دیگه نرفتی هرچی اصرارو تشویق و تهدید بی فایده بودو تلاش من برای رفتن به کلاسای دیگه و بیکار نموندنت توی تابستون ،بی فایده بود و به جایی نرسید و تعطیلاتت به تلویزون وموبایل و پارک رفتن سپری میشه.

تقریبا دو هفته ای به تولدت باقی مونده و در حال تهیه تدارک و لیست نوشتن مهمونا تولدت هستی.

الان که دارم برات مینویسم مشغول موبایل بازی هستی و همچنین برنامه ریزی برای رفتن به خونه مامان جون چون بابا رفته ماموریت مشهد.

این یه عکس داغ از حال و هوای این روزها

ادامه عکسها در ادامه مطلب.....جشن

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 | 14:38 | نویسنده : samira

سلام به دختر عزیزم

بالاخره بعد از کلی تاخیر اومدم. کامپیوتر مشکل داشت و منم تنبل بودم که تا الان وبت رو آپ نکردم. جونم برات بگه که الان مدرسه هستی و این روزای آخر به زور و ناراحتی میری ، فکر میکنم که خیلی خسته شدی .

این پست رو میزارم مخصوص خاطرا ت عید.

امسال ما روز دوم عید بار و بندیل رو بستیم رفتیم اسفراین دو روز اونجا بودیم و بعدش هم رفتیم مشهد و خیلی هم خوش گذشت ، شما هم که عاشق مسافرت کلی عشق کردی

و این از هفت سین امسال ما با جناب خان

بقیه عکسا که خیلی هم زیاده میزارم ادامه مطلب..........



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 18:36 | نویسنده : samira

سلام بر دختر عزیزممحبت

کم کم سال 94 داره تمو م میشه. وهمه در تهیه تدارک عید هستن.منم بالاخره تونستم تنبلیم رو بزار کنا ر،و سری به وبلاگت بزنم . الان یه ساعتی میشه از مدرسه اومدی و پیش من نشستی و البته کلی هم کمکم کردی تا بتونم عکسای جدیدت و جدا کنم .

چندهفته پیش کارنامه هاتون رو دادن و به قول خودت شاگرد اول شدی و ،وقتی ام که اومدم سراغت کلی شوق .

و ذوق داشتی ، امیدوارم که همیشه شاهد موفقیت هات باشم عزیزم.

 کلاس کاراته رو همچنان میری و چند روز پیشم مسابقه داشتی ولی باختی که چند تا علت داشت ، یکی این که اول بارت بود که توی مسابقه شرکت کرده بودی دوم اینکه حریفت ازت بزر گتر بود ، که البته با تمام اینا چیزی از ارزش های تو کم نمیشهخندونک

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 8:23 | نویسنده : samira

بالاخره امتحانای من تموم شد و دیگه خیالم راحت شد البته شروع امتحانای من مصادف شد با مریضی شما و تموم شدنش با تموم شدن امتحانای من . یه مریضی فوق العاده سخت از نوع آنفولانزا که یادش که میفتم اعصابم خوردمیشه و دو هفته ام طول گشید . خدا رو شکر میکنم که خوب شدی عزیزم .محبت

الان که دارم برات مینویسم شما تازه رفتی مدزسه ، و روپوش مبصرا رو پوشیدی و رفتی . اینو بگم که علاقه شدیدی به مبصری داری و شدی مبصر کلاس ششمی ها و فکر کنم از پسش خوب بر اومدی چون چند روز پیش که بابا اومده بود مدرسه خانم ناظمتون گفته بهش که این دخترتون خوبه بشه ریس جمهور زیبا. میره کلاس ششمی ها رو به صف میکنه میارشون پایین  و این هفته ام که مبصریت تموم شده بود،دیدم دوباره با خوشحالی اومدی خونه و گفتی مامان خانم مدیریان گفته چون خوب بودی بازم مبصر بمون ، نمیدونی چه حالی میکنی عشقم . البته معایبی هم داره اینکه به علت مسیولیتی که به گردنت هست خستهاین چند وقته هر چی تغذیه گذاشتم برات وقت نکردی بخوری .

چند روز پیش خاله فرشته اومد خونمون و کلی عکسای خوشگل ازت گرفت که برات میزارمشونبوس

و بقیه عکسارو میزارم ادامه مطلب................



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد