باران منباران من، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

باران عشق زندگی

من مامان باران اینجا خاطرات شیرین کودکشو ثبت می‌کنم به امید روزی که از دیدنشون لذت ببره

کلاس اول

دیروز اولین روز مدرسه ها بود و امروزم که اول مهر هست و شما بعد از ظهر قراره که بری مدرسه .از دیروز بخوام برات بگم از اینجا شروع شد که ما ،یعنی منو بابا در آخرین لحظات تصمیم گرفتیم که مدرسه ات رو عوض کنیم و اولین روز مدرسه ما پرونده توی ماشین ،سر در گم بودیم که بالاخره تصمیم گرفتیم اسمت رو مدرسه نزدیک خونه بنویسیم بعد از اون همه سر درگمی و وسواسیت . خدا شکر به جشن شکوفه ها رسیدی و خیلی هم خوشت اومد چند تا از دوستای کاراته ایت هم توی کلاستون هستند و کلی آشنا پیدا کردی توی مدرسه . دختر قشنگم امیدوارم که شاهد موفقیت هات باشم .   ...
1 مهر 1394

یه سفر پر ماجرا

ماجرا از اینجا شروع شد که بابا برای یه کاری میخواست بره اسفراین ،یه شهری نزدیک مشهد،و از اونجایی که بلیط هواپیما گیرش نیومد و همین طور دلایل دیگه تصمیم گرفتیم که من و شما هم همراهش بریم . و این شد که وسایل سفر رو جمع کردیم و رفتیم اسفراین و دو روز اونجا بودیم و از اونجایی که تقریبا نزدیک شهر مشهد بود تقریبا 400 کیلومتر دلمون نیومد که امام رضا نریم و دو شب هم مشهد بودیم و فوق العاده حرم شلوغ بود و کل این دو روزی که توی مشهد بودیم ، حرم بودیم و خیلی هم خوش گذشت . وقتی که تصمیم گرفتیم برگردیم ،شما گفتی که من میخوام برم دریا و به این علت که توی خونه ما باران سالاری حکم فرما هست . مسیر برگشت ما از سمت شمال شد و برای اینکه شما یه ساعت توی دری...
19 شهريور 1394

عروسی و سفر

اواسط مرداد عروسی مهدیه جون بود و شب عروسیشون ما یه سفر یک روزه به نایین و اصفهان داشتیم برای کار بابا و بعد هم یه استراحت چند ساعتی کنار سی و سه پل و به علت علاقه شما به حیوانات ،تصمیم گرفتیم بریم باغ پرندگان ،که اونجا هم تعطیل بود و یه شهربازی اونجا بود که رفتیم ،وکلی بازی کردیدی و بعد هم برگشتیم به همین سادگی ......( البته لازم به ذکر هست که بگم تا به حال چند بار جاهای دیدنی اصفهان رو دیدی) از اونجایی که علاقه ای به عکس گرفتن نداری عکسای عروسی که خیلی کم هستند و عکسای اصفهان  که ادامه مطلب میتونی ببینی................   شب حنابندان   مسجد جامع شهر نایین که خیلی هم زیبا بود   ...
17 مرداد 1394

تولد شش سالگی

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد شتاب تبیدن قلبم فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد میزنند و من اوج عشق خود را در پستوی زمان حس نمیکنم تولدت مبارک   باران عزیزم تولدت مبارک عشقم الان ساعت تقریبا 4 صبحه و خواستم که در اولین ساعات روز تولدت وبلاگت رو آپ کنم، امروز قرار بود که تولدت رو خیلی ساده و سه نفره برگزار کنیم و از اونجایی که برنامه ریزی های من حرف نداره یک تولد پر ماجرا و جالب داشتی و البته منم کلی سوپرایزت کردم و این میزان به حدی و که از ذوقت گریه ت گرفت قربون اون دلت برم که انقدر برای خودت هیجان درست میکنی. من صبح که شما خواب بودی رفتم هم برات کادو خریدم و هم...
7 مرداد 1394
1412 21 13 ادامه مطلب

♥مادریم را دوست دارم♥

♥♥♥♥من یک مادرم.....‌♥♥♥♥ خیلی وقته که دیگه لباسای قبلم اندازم نیست. اما....از اینکه میبینم فرزندم روز به روز با بزرگ شدنش لباساش دیگه اندازش نیست حس خیلی خوبی دارم. چاق شدم و اندامم دیگه مثل قبل نیست.... اما وقتی فرزندم رو نگاه میکنم وقدوبالاشو میبینم کلی ذوق میکنم. خیلی وقته که دیگه وقت نمیکنم آرایش کنم...امااز اینکه تمام وقتم صرف رسیدگی به فرزندم میشه یه جورای خاصی خوشحالم.  خیلی وقته نتونستم غذا را تا وقتی که گرمه و لذت داره بخورم....اما وقتی فرزندم شیرشو بامیل میخوره وتموم میشه انگارخوشمزه ترین غذاهای دنیا رو خوردم. خیلی وقته که نتونستم کتابهای مورد عل...
23 تير 1394

روزهای گرم تابستان

سلام بر بی نظیرترین موجود دنیا   این روز ها هوا حسابی گرمه و مجبوریم که بیشتر طول روز رو بمونیم خونه و غروب و یا شب میریم بیرون البته کلاس کاراته هم یه روز در میون میری . فعلا که راضی هستی و از این که میری کاراته خوشحالی . حالا ببینیم تا بعد چی پیش میاد شبها دیر میخوابی و از اون طرف هم تا لنگ ظهر میخوابی خلاصه روزها، همین طور پشت سر هم میگذره.این روزها هم ماه رمضونه و خیلی طولانی و سخت  و همین طور مسابقات والیبال که هنوزم بیننده پرو پا قرصش هستی و منتظری که ایران ببره و به قول خودت بریم خرم ، (خرم خیابونی هست که مردم اراک برای ابراز شادی میرند اونجا ) وهمچنانم  به همون حس ناسیونالیستی که قبلا بهت گفته ب...
13 تير 1394

یه پست پر از عکس

سلام برهمه زندگی و وجود مامانش  امتحاناتم بالاخره دیروز تموم شد و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بیام و وبلاگت روآپ کنم . توی این مدت شما که مرتب پارکت رو میری و دو بارم رفتی شهربازی یه باربا خودمون رفتی ، یک بارم با مانی ،که رفته بودی که کاردستی درست کنی و بعد آخر شب  به زور ،اونم به بهانه بازی والبیال برگشتی خونه. گفتم والیبال ........اول اینکه خیلی دوست داری و بعد هم اینکه طرفدار تیمهای مقابل ایرانی (اینم به همون علت روحیه وطن پرستی که قبلا بهت گفتم) البته جدیدا یه دل نه صد دل عاشق موسوی شدی و وقتی والیبال شروع میشه آبرنگت رو میاری و پرچم ایران میکشی روی صورت خودت و ما. امشبم که بازی ایران و آمریکا بود . ا...
29 خرداد 1394
1989 13 13 ادامه مطلب

خدا حافظ مدرسه

سلام بر همه زندگیم بالاخره مدرسه تموم شد انگار همین دیروز بود که اومدم خاطرات اولین روز مدرسه رو نوشتم واقعا که چقدر زود میگذره بیشتر از اون چیزی که فکر کنی .دو روز پیش جشن تون بود و همون طوری که قبلا بهت گفتم شعر خوشامد گویی رو شما برای مهمون ها خوندی و اون لحظه من چنان استرسی گرفته بود عجیب ولی شما خیلی ریلکس بودی و کارت رو انجام دادی (خدا رو شکر )و بعد هم بقیه بچه ها برنامه هاشون رو انجام دادن وبعد هم خداحافظ مدرسه.........................  و من همچنان دنبال مدرسه برای شما . کلاس ورزش رو به طور نامرتب میری و تصمیم گرفتم که اسمت رو دوباره بنویسم کلاس زبان که امیدوارم که این دفعه دیگه علاقه نشون بدی . البته دلیل کارم بیشتر این ب...
4 خرداد 1394